soheal

 

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

- ; ۱۳۸٤/٧/۱٢
    comment's   

 

سلام

حی می خوام يه چيز بنويسم.اين حسين می ياد بالا سرم نمی زاره.بی خيال نمی نويسم.

- ; ۱۳۸٤/٧/۱٢
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت