soheal

بازگشت

به نام خدا

س ل ا م

 

1.

خودکاری نمی نویسد.

- آقا اجازه... آقا اجازه ... خودکار ما نمی نویسد.

- مگر خودکار اضافه نداری؟

- نه.

- خانه چه؟ در خانه خودکار داری؟

- آری.

- اگر می توانی برو از خانه بیاور.

- چشم.

- حواست در راه پرت نشود. حواست به امتحان باشد. وقت زیادی نداری. زود برگرد.

- باشد. خداحافظ.

- یا علی...

 

2.

راهروهای مدرسه را تند تند می دوم. بدون این که سردی یا گرمی هوا را حس کنم. هیچ چیز جز خودکارم و امتحانم برایم اهمیت ندارد. با خودم می گویم: "دمش گرم اجازه داد بروم خودکار بیاورم. چه کسی این کار را می کند؟ هیچ کس. هیچ کس، جز..." راه پله ها را که رد می کنم. چشمم به کاشی های شطرنجی سیاه و آبی کف سالن اصلی می افتد. داخل سالن می ایستم و سرم را به چپ می گردانم. انتهای سالن خبری نیست. مثل همیشه لامپ هایش خاموش است. به راست که می چرخم، آقای ناظم را می بینم.

- مگر امتحان نداری؟ بجنب. برو پی خودکار. وقت چندانی نداری ها.

- چشم آقا.

می دوم به سمت حیاط.

چه کاشی های زیبایی دارد سالن اصلی. آدم را محو خود می کند. از بس بچه ها به بهانه ی سالن کلاس درس را ترک می کنند. آقای ناظم همیشه داخل سالن قدم می زند. راستی ناظم از کجا می دانست پی خودکارم؟!

جلوی در مدرسه برمی گردم نگاهی به حیاط می اندازم. آقای ناظم جلوی در سالن ایستاده است. با دست اشاره می کند. بجنب، برو.

 

3.

کوچه مدرسه را می دوم. سر کوچه آقای ناظم را می بینم. می گوید:"آفرین. هرچه زودتر خودکار بیاوری، نمره ی بهتری می گیری."

- شما. اینجا...؟ مگر داخل مدرسه نبودید؟
آقای ناظم به ساعتش اشاره می کند و بر می گردد به سمت مدرسه.

به زحمت از میان شمشادهای کنار خیابان عبور می کنم. هوا کمی سردتر شده است. پلیورم را داخل مدرسه جا گذاشته ام. می خواهم برگردم و برش دارم و بپوشم. یادم می افتد زمان زیادی ندارم. در ایستگاه تاکسی منتظر تاکسی می شوم. صف تاکسی بلند است. حتی از صف اتوبوسی که پنجاه متر بالاتر است نیز شلوغ تر است. می دوم به سمت ایستگاه اتوبوس. چند دقیقه ای منتظر می مانم. ولی اتوبوسی نمی آید. صف تاکسی کوتاه تر شده. برمی گردم به صف تاکسی. اتوبوسی در ایستگاه نگه می دارد و تمام مسافرین را سوار می کند و می رود. "اه. کاش آنجا ایستاده بودم." اتوبوس دیگری می آید. از صف تاکسی خارج می شوم و به سمت اتوبوس می دوم. اتوبوس دو نفری را که تازه به ایستگاه رسیده اند را سوار می کند و می رود. برمیگردم به صف تاکسی.

 

4.

داخل تاکسی سه نفر مسافریم. من جلو نشسته ام و زن و شوهر جوانی عقب. زن نوزادی را به آغوش دارد.

- الان موقع به دنیا آمدنش نبود.

- می دانم.

- ولی به دنیا آمد.

- ...

- من می خواهم تنها باشم. حداقل برای مدتی.

- پس تکلیف مهتاب چه می شود.

- نمی دانم.

یاد امتحانم می افتم.

- آقا ببخشید. ساعت دارید؟

راننده به تلفن همراهش نگاه می کند و می کند و می گوید:

- وقت زیادی نداری.

- وقت زیادی ندارم، یعنی چه؟
- مگر پی خودکار نیامده ای؟

- ولی شما از کجا می دانی؟

- سر این صف آن صف کردنت وقت زیادی از دست دادی. ولی اگر بجنبی حتما قبول می شوی.

به بیرون نگاه می کنم. شهر چقدر شلوغ شده است. مغازه ها قلقله اند.

 

5.

خانه را بوی قرمه سبزی پر کرده است.

دنبال پلیورم می گردم تا موقع برگشتنم سردم نشود. پلیور را پیدا نمی کنم.

- مامان.

- داد نزن. داخل آشپزخانه ام. بیا اینجا.

- پلیورم کجا است؟
- مگر صبح نپوشیده بودی اش؟

- قهوه ای را می گویم.

- با لباس های چرک دادم اتوشوویی سر کوچه. از بس کار داشتم و لباس ها زیاد بودند. وقت نکردم بشورمشان.

تا کلمه وقت را می شنوم یاد امتحان می افتم.

- کجا می دوی؟
- می روم پلیور را بگیرم. باید برگردم مدرسه.

- شاید تا حالا نشسته باشد؟

- عیبی ندارد.

***

- دانستم امتحان داری. پلیورت را زودتر شستم. بیا حاظر است.

- ممنون. عجله دارم با اجازه. خداحافظ.

جلوی مغازه پلیورم را می پوشم." راستی او از کجا می داند؟"

- شما از کجا می دانید؟

- جای این حرف ها بجنب. وقت زیادی نداری.

***

خانه را بوی قرمه سبزی پر کرده است. مادر برایم نهار کشیده است. قرمه سبزی هایش محشر است.

- دوغ هم می خوری؟
- دستت درد نکند. آره.

- بیا این هم دوغ. من می روم خرید. غذایت را که خوردی. زیر کتری را روشن کن.

- چشم.

تلویزیون را روشن می کنم.

 

6.

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم. تا گوشی را بردارم صدا قطع می شود. بشقاب ها را که جمع می کنم، باز تلفن زنگ می زند. آقای ناظم است. امتحان و زمان را یادآوری می کند. تلفن را قطع می کنم و دنبال خودکار می گردم. در کمد را که باز می کنم. کلی خودکار می ریزد روی زمین. این همه خودکار؟ این ها اینجا چه می کنند. انگار داخل کمد چیزی جز خودکار نبوده است. یکی را برمی دارم و امتحان می کنم. قرمز است. دومی را امتحان می کنم. آن نیز قرمز است. سومی و چهارمی و پنجمی و ... همه و همه قرمزند. گیج می شوم. این همه خودکار قرمز! چرا تا به حال ندیده بودمشان. محو خودکارهای قرمزم که باز تلفن زنگ می خورد. و باز آقای ناظم است. می گوید:" خودکار قرمز نیاوری ها! آبی یا مشکی." آقای ناظم از کجا می داند؟

زنگ می زنم به مادرم و سراغ خودکارهای آبی را می گیرم. جایشان را می گوید. می روم سراغشان. کشو را باز می کنم. پر خودکار است. لب به لب. اولی و دومی و سومی و چهارمی و پنجمی قرمزند. کشو را از ریل اش خارج می کنم و خودکار ها را روی زمین می ریزم و دانه به دانه امتحانشان می کنم. همه قرمزند. آخری لوله اش مشکی است. خوشحال می شوم و امتحانش می کنم. نمی نویسد. محکم تر روی کاغذ می فشارمش. باز نمی نویسد. آنقدر می کشمش که کاغذ پاره پاره می شود.

خانه را زیر و رو می کنم. اثری از خودکار آبی یا مشکی نیست. احساس تشنگی می کنم. در یخچال را که باز می کنم. خودکارها می ریزند کف آشپزخانه. یخچال پر است از خودکار. مطمئنم همه شان قرمزاند. در میانشان خودکاری با لوله مشکی می بینم. دو دلم که برش دارم یا نه. برش می دارم و کف دستم امتحانش می کنم. نمی نویسد. کف دستم هم قرمز می شود. کلافه می شوم و از خانه بیرون می زنم. هوا تاریک شده است. مغازه ها بسته شده اند. گیج و منگ در خیابان ها قدم می زنم. از این که امتحان را از دست داده ام. ناراحتم. و از ماجرای خودکارها متعجب. ساعتم را نگاه می کنم. دیر شده است. باید برگردم خانه.

- تاکسی.

 

7.

کف دستم را نگاه می کنم. کبود شده است. چیزی تو مایه های آبی و مشکی. چیزی از ماجرای خودکارها به کسی نمی توانم بگویم. فکر می کنند بهانه است برای فرار از امتحان.

 

8.

هنوز گیج ماجرای دیروزم. تصمیم می گیرم به مدرسه نروم. ساعت ده از مادرم می خواهم خودکاری به م بدهد. چشانم را می بندم و منتظر مادرم می مانم.

- چشم هایت را چرا بسته ای؟! بیا این هم خودکار.

- قرمز که نیست؟

- چرا اتفاقا. رنگ دیگری پیدا نکردم.

از خانه می زنم بیرون. لوازم التحریرها و هر مغازه ای را که ممکن است خودکار داشته باشد را سرک می کشم. هیچ کدام خودکاری جز قرمز ندارند. می روم سمت مدرسه. آقای ناظم جلوی در ایستاده است.

- خودکار گیر آوردی؟
- نمی شود امتحان را با خودکار قرمز نوشت.

- پس خوب نگشته ای.

- چرا! گشته ام. خانه مان. لوازم تحریری ها...

کف دستم را می بیند.

- کف دستت چه شده؟

- هیچ. چیز مهمی نیست.

- امان از خودکارهای مشکی.

- شما از کجا می دانید؟

ساعتش را نگاه می کند و می گوید:"وقت زیادی نداری. بجنب. باید خودکار آبی یا مشکی پیدا کنی."

برمی گردم و آرام به سمت خیابان می روم. کف دستم را نگاه می کنم. دیگر اثری از رنگ آبی نیست. سیاه شده است. از کنار صف تاکسی می گذرم. جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستم و به روزنامه ها خیره می شوم. جلو می روم و می خواهم هفته نامه ای را ورق بزنم. روزنامه فروش سرش را از دکه بیرون می آورد و می گوید:"مگر امتحان نداری؟! روزنامه ها به دردت نمی خورند." با تعجب به مرد نگاه می نم و مجله را می گذارم روی دیگر مجله ها. از کنار صف اتوبوس می گذرم و خیابان را به سمت پایین ادامه می دهم.

به خانه که می رسم تقریبا بیست مغازه را پی خودکار آبی یا مشکی سر زده ام.

 

9.

- سلام.

- سلام. خسته نباشی.

- از صبح دنبال خودکارم. ولی انگار آب شدن رفتن زیر زمین.

- پس باید زمین رو بکّنی.

- اصلا حوصله شوخی ندارم.

دستی بین موهایم تکان می خورد.

- آدم با مادرش این جوری صحبت نمی کند.

- ببخشید. کلافه ام. آخر مگر می شود؟!

 

10.

هوا سردتر شده است. دو ماهی می شود که به مدرسه نمی روم. آقای ناظم هر روز زنگ می زند و امتحان و زمان اندکم را یادآوری می کند و می گوید که هنوز تمام لوازم التحریرها را نگشته ام. حرف هایش برایم تکراری شده است. آقای ناظم هم گویا بی کار است که هر روز تماس می گیرد. اوقات خوبی دارم و بیشتر با دوستانم هستم. با هم سینما می رویم. ورزش می کنیم. رمان می خوانیم. تفریح می کنیم. دیگر حوصله ندارم دنبال خودکار بگردم. هر از چند گاهی به لوازم التحریری سر می زنم. ولی دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد که خودکار آبی دارد یا نه. بیشتر برای خرید کاغذ و خودکار قرمز می روم. دیگر با خوکار قرمز می نویسم.

- ; ۱۳۸٧/٥/٢۸
    comment's   

 

به نام خدا

س ل ا م

فعلا هیچ برای گفتن ندارم.

- ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت