soheal

اندر حكايت دانشگاه

  سلام
اندر حكايت خوابگاه دانشجويي مرانقلي برامد اندر خاطرات اين دانشجوي فلك زدهء بي پول در وصف دوستي قديم كه اتفاقا هم خوابگاهي وهم غذا وهم سفره وهمنشين وهم.... حقير نيز بود.و او را حوادثي شد باحال كه مرا به شوق اورده بر نقل آن.در خوابگاه دوستاني وهمراهاني گرد امدند وخوش بودندي . يكي از انها جوانكي بود تريپ مثبت كه مو به كناره افق مي براندكلفتگان سبيل اندوخته بودوسبحه بر كف وله له زنان درس مي خواندوفارق ازدنيا احوالات مي گزراند.
اين بماند تا ان روزگاري كه وي وارد كلاس شدندي و ديدندي اندر مكتبگاه جديد چه خبرهاست.دختركان را ديدندي روژه لبان سرخ گونگان وسوزن ابرواني برپيشاني كه از غرب تا شرق امتداد داشتي ودلتايي تشكيل دادي درامتداد بيني ولباسهايي پوشيده كه تا ان زمان در هيچ مكاني نديده بودندي زيرا كه خود ايشان طراح لباس بودندي ولباس راكه پدر به صدجهد خريده بود به دم تيغ دادندي وسروزير را كوتاه كردندي بدين صورت كه با سر سوزني مانتو را چاك دادندي وآستين را كوتاه نمودندی كه بلند آستين مد نبودندي وچنان كردندي كه بودندي شبيه دلقكان لباس سيرك ودريغ از ذره اي پارچه اضافي كه بسي اسراف را جايزنشمردي و پنداشتي كه اسراف كاران زيانكارند.ودر این حالت که دخترکان بدین کار اشتغال داشتند وبعداز مکتب به آبرسان رفتندی تا پودرورمل به قیمت تعاونی خریدی هم جدار این جانب که مرابا وی صمیمیتی خاص بود به عبادت ومطالعت روزگار گذراندی و چون ذره ای فراغت خاطر یافتی به ورزش پرداختندی و سلامتی افزودی.روزگاران سپری گشت وسالی نکو امد که در بهارانش دو صد لاله بشکفت وهیچ یک ثمره ای نداد.
تا در یکی از این خوش اب و هوا روزگاران وی بیامد و بگفت :ای دوست و همنشین من بنال بر حال زارم که همگان جفتندومرا هیچ در بر نیست.
و سخن ها در لزوم عشق راندی که چون عشق نباشد جان من مباد.از ان پس مرا صحنه هابر دیدگان نقش بست که ای کاش چشم نداشتی و این صحنگان نمی دیدی.وی که از ان روزگاران قدیم تا کنون به جز (( موزر نوره چهار)) صورت را به هیچ نیالوده بود سبحه از کف راندی وتیغ بر کف نهاده صورت راصفا دادی که مرا گمان شد خداوند متعال وی را بدون موی خلق کردست.و با روغن مثقالی ۸۵۰ درهم موی گان را چنان چرب گردانیدی که طی این روزگاران که حقیر با وی همکلام بودندی و از شانس بدهم غذا غذا نیز بودندی هیچ روغنی موجود نبود که تخم مرغی بر کاممان شود و مدت های مدیدی بی تخم مرغ علم اموختم.
بد ين منوال روزها وشب ها سپری گشت و وی همچنان همان می کردی که نبايد می کردی ولی هنوز نور علم در وی شعشعه می زد وسبب آن گشت که وی ريشگان را چنان بپيرايد که در آن روزگاران استادان مکاتب اجانب که((پروفسور)) نام داشتندی بدين صورت بپيرايندی و ((تنبان)) وی که تا آن روزگاران پيش از مکتب گاه با دوصد ذرع پارچه کتان دوخته شدندی حال با نيم ذرع پارچه جين آن چنان شدندی که در زمان خويش هيچ همتايی نداشتی که بعدها به نام ((لی ترکی)) شناخته شدی.
و کار تا آن جا بالا گرفت که وی جلسه درس استادان را دودره کردندی و به آبرسان گاه رفتی و غافل از همه جا گشت ها زدی و خوشی ها کردی.
در همین زمان ها بود که موجوداتی از فرای زمين پا به عرصه وجود نهادندی که فرا انسان بودی (معروف به حراست) وبا چشمانی چون عقاب وسوار بر مکتب هايی از جنس فلز سخت سرتاسر مکتب گاه را اشغال کردی و هر که را که به ناموس مردم چپ نگاهندی و به صليب کشاندی.
و در آن دم که وی را اطلاعی از چنين حادثه ای نبود تا که عجل وار بر سرايشان رسيدی ومچ وی بگرفتندی با غل و زنجير و تازيانه به صليب گاه نظميه بردندی.
و در آنجا چشمان وی کور کردندی و دست و پايش بريدی پس آنگاه جسم بی جانش را با پست سفارشی به ديارش بازگردانيدندی.
واز آن حال تا کنون مرا رعشه ای عجيب بر اندام است و درهر حال تکه های بدنش را جلوی ديدگان می بينم و بر حالش افسوس می خورم که جوان مرگ شدندی که بسی سخت است مرگ جوان نا کام .
و اکنون صد سال و اندی از آن حادثه می گذرد.و من در کنار کوزه آبی با مدرک نامهء((گران قدرم)) روزگاران گذراندی و حالم آن چنان زار است بی تا در زارستان ولی مرا از اين نقل نصيحتی است بر دوستان و همراهان که پس از مرگ من بر جای ماندی اميد است که اين جملات حکمت آميز را آب طلا گرفتندی و بر ديوار خانه هايتان آونديد وآن اين بود :

مراد خويش نجوييد در آنچه نبودندی

و نخواهيد در آنچه نشايندی

وکار خويش بدون عاقبت نگری نکردندی

"واسلام"
- ; ۱۳۸۳/٧/۱۳
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت