soheal

...

به نام خدا
س ل ا م

هر وقت فکر میکنم که چند روز دیگه باید برم تبریز، ناخداگاه یاد شبهای قدر می افتم و تصور اینکه این شبها رو تبریز نباشم برام غیر ممکنه(چقدر رمانتیک شد! حکمی تاثیر سهرابه)
یاد پارسال افتادم. یاد یک ماهی که یه پام دانشکده ها بود(بابت امانت وسایل)، یه پام بازار(بابت خرید وسایل).
یاد شب نوزدهم که تا ساعت 8 شب بازار دنبال فیش می گشتم.
یاد تلفنی که به مادرم زدم و دعایی که برام کرد.
یاد شب بیست و یکم که وسط مراسم همه تو سمعی و بصری خواب بودیم.
یاد مرتضی دوست بسیار عزیزم که کلی چیز بهم یاد داد و روزگار و خاطرات خیلی خوبی ازش به یاد دارم.
یاد علی رضا جزایی که دمش گرم و سرش خوش باد.
یاد سید صادق که کمکش بی نظیر بود.
یاد محسن علیپور، رفیقی که حین مراسم اصلا ندیدمش.
یاد سید محسن که کلی دوسش دارم.
یاد کاظم و سید محمد شامخی دو یار حمل و نقل که سرمای بیرون گرمشون می کرد.
یاد حسین و سر و سامون دادن بچه های انتظامات.
یاد حاج رسول و محمدرضا، پا ثابت های آشپزخونه.
یاد حمید(وبلاگ نویس جدید) و فتح الله، علی رضا و امین، محمد دهقان و یونس، نجف آبادی و تلان.
یاد واحد خواهران که آخرش هم نفهمیدیم صدا نداشتن یا تصویر.
یاد بهرام (به قول کاظم عضو دایم هئیت مکتب الشهدا)
یاد اولین دعوایی که با حاج آقا سلطانی کردم و فرداش تبدیل به یه دوستی شد.
یاد تصادفی که با ماشین انجمن کردم و یه چیز هم گیرمون اومد.

- ; ۱۳۸٥/٧/٦
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت