soheal

اهل کاشانم، روزگارم بد نیست...

به نام خدا
س ل ا م
صدا كن مرا

صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن ...
- سالشمار:
1307 :تولد در کاشان
1312: ورود به دبستان خیام
1319: پایان دوره ابتدایی
1322: پایان دوره اول دبیرستان
1324: پایان دوره دانشسرای مقدماتی-تهران
1325: استخدام در آموزش و پرورش کاشان
1327: گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان
استعفا از اداره اموزش و پرورش
استخدام در شرکت نفت
1328: استعفا از شرکت نفت
1330: انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان" مرگ رنگ"
1332: پایان دوره نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ی دانشگاه تهران
انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان "زندگی خواب ها"
شرکت در چند نمایشگاه در تهران
آغاز کار در شرکت همکاری بهداشت تهران
آغاز کار در اداره کل هنرهای زیبا
1334: ترجمه اشعار ژاپنی در مجله سخن
1336: سفر به اروپا
نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی(چاپ سنگی)
1337: شرکت در اولین بینال تهران
آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی
سفر به ایتالیا
شرکت در بینال ونیز
1339: شرکت در بینال دوم تهران و دریافت جایزه اول هنرهای زیبا
سفر به ژاپن
1340: دیدار از هند در بازگشت به ایران
انتشار سومین مجموعه اشعار با عنوان "آوار افتاب"
انتشار چهارمین مجموعه اشعار با عنوان"شرق اندوه"
برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران
1341: برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ
1342: برگزاری نمایشگاه انفرادی در استدیو فیلم گلستان تهران
سفر به برزیل
شرکت در بینال سان پاولو برزیل
سفر به فرانسه
شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصر ایران و موزه بندر لوهاور فرانسه
شرکت در نمایشگاه گروهی گالری نیالا تهران
برگزاری نماشگاه انفرادی در گالری صبا تهران
شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش تهران
1343: سفر به هندوستان، پاکستان و افغانستان
1344: انتشار منظومه بلند "صدای پای آب" در فصلنامه آرش
شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری بورگنر تهران
برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری بورگنر تهران
سفر به المان و انگلستان
1345: انتشار منظومه بلند "مسافر" در فصلنامه آرش
سفر به فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا و اتریش
آغاز تدریس در هنرکده هنرهای تزیینی تران
1346: انتشار مجموعه شعر با عنوان"حجم سبز"
1347: سفر به فرانسه
1348: سفر مجدد به فرانسه
1349: سفر به امریکا
1351: سفر به پاریس
1352: برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران
1353: شرکت در غرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران
سفر به یونان ومصر
1354: برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران
1355: سفر به سوئیس
شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در "بازار هنر"سوئیس
1356: انتشار مجموعه کامل اشعار با عنوان "هشت کتاب"
1357: برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران
1358: سفر به انگلستان
1359: درگذشت در تهران

- اهل کاشانم...
سهراب سپهری سومین فرزند خانواده پنج فرزندی اسدا...سپهری وخانم فروغ سپهری است.
پدربزرگش میرزانصرا...سپهری از خوانین کاشان ورئیس تلگراف خانه شهربود و صاحب چهارپسرکه همگی سوارکار بودند وشکارچی وصاحب ذوق درهنرهایی چون نقاشی و منبت کاری و ساختن تار.
مادرش نیز از خانواده ای اهل شعروادب بود فرزند ملک المورخین و نواده لسان الملک سپهر مولف کتاب ناسخ التواریخ.
سهراب در روزی آفتابی و پاییزی 15 مهرماه سال1307حوالی ظهر در کاشان به دنیا می آید.
"
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم )"
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه...
کودکی را در باغ اجدادی که در محله دروازه عطا قرار داشت می گذارند. باغی با صفا که بسیار بزرگ و پر از درختان میوه و گل و سبزه است. این باغ حدود بیست هزارمتر وسعت دارد و ساختمانی که در وسط بنا شده آن را به دو بخش شمالی وجنوبی تقسیم می کند. اصطبل اسب ها در جنوبی ترین نقطه باغ زیر اتاق آبی (که به دلیل رنگ آبی آن چنین لقبی گرفته) قرار دارد.در قسمت جنوبی بنا حوضه ای باسقف بلند وگنبدی شکل با ستون هایی گچی دیده می شود و در دو سوی حوضخانه به قرینه دو اتاق قرار دارد. اتاق ها محل زندگی عموهاست و در زیر اتاق ها زیرزمین هایی به چشم می خورد که در تابستان محلی برای فرار از گرما به شمار می رود.
درقسمت جنوبی باغ اتاقی پنج دری قراردارد که به خانواده سهراب تعلق دارد. قبل از آن خانواده در اتاق آبی زندگی می کرده است. ولی روزی مادر ماری چنبره زده روی تاقچه اتاق می بیند. این موضوع باعث تغییر مکان خانواده به اتاق پنج دری می شود.
قسمت شمالی باغ بسیار با صفا وزیباست جوی آبی نیز پس از طی حوض مستطیل شکل مقابل اتاق پنج دری عرض باغ را طی می کند و گاه میزبان سیب های سرخ باغ های مجاور است.
کنارجوی آب و لابه لای گل های داوودی وشب بو و زنبق و اطلسی محل مناسبی برای بازی بچه ها با عروسک ها به شمار می رود .عروسک سهراب مردی است که الاغ هایی با خورجین دارد .این مجموعه را مادر با ذوق و سلیقه و حوصله فراوان دوخته است.
بازی با عروسک ها برای سهراب تا پایان دوره ابتدایی ادامه مییابد و بعد از آن عروسک ها را به خواهرش می بخشد.
سهراب کوچکترین و در ضمن شیطان ترین فرد گروه پسرهاست که به همراه برادر و پسرعموهایش تشکیل داده اند. گروهی که همگی باهم همراهی و موافقت دارند و هر شیطنتی را با هم آغاز می کنند. گاه خانه شاگرد منزل نیز این گروه را کامل می سازد.
سهراب تنها بچه ایست که می تواند از ستون های گچی حوضخانه و درختان تنومند باغ بالا برود. کودکان نیز می دانند هنگامی که نمی توانند از درخت توتی بالا بروند باید از او با چنین جمله ای بخواهند که شاخه ای را بتکاند:"اقای سهراب خان سپهری اگر شاخه تکاندنی هست تکان فرمایید!"
هر بهار بارانهای شدیدی در کاشان می بارد و آب همه جا را فرا می گیرد و این زمانی است که سهراب با پاهای برهنه زیر باران می ایستد و پیراهنش را بالا می زند و تخته پشتش را زیر باران می گیرد و بعد از لحظهای لرزان و خندان لباسهایش را عوض می کند.

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت

فكر را خاطره را زير باران بايد برد

با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
(صدای پای آب)
- دبستان
سال 1312 ، سال ورود سهراب به دبستان خیام است. جایی که خوابهایش را قیچی میکند، نمازش را می شکند و عروسکش را می رنجاند. او را از میان بازیهایش می ربایند و به کابوس مدرسه میبرند.
"... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم
.
بي آنكه خدايي داشته باشم ...
(هنوز در سفرم)"
معلم سال اول را این گونه توصیف می کند: "
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد." (اتاق آبی)
با این حال شاگرد منظم و درس خوانی است: "من از ترس شاگرد اول بودم. من کارم مرتب بود، چون مرتب بار آمده بودم. پریشانی مرا می ترساند. من نظم را از کف ندادم. خطا را هم منظم مرتکب می شدم..." (اتاق آبی)
یک روز که به خاطر بیماری در خانه می ماند و به مدرسه نمی رود و با ذهن کودکانه اش این گونه می نویسد:

" زجمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارمن یک دمی از درد، آرام"
 
مادر دارم بهتر از بررگ درخت...
مادری را که بهتر از برگ درخت توصیفش می کند. مادریست سخت کوشا که به علت بیماری پدر برای تامین زندگی خانواده در اداره پست و تلگراف کاشان به عنوان اولین و شاید تنها زن شاغل آن دوران به کار می پردازد و به رغم کسالت پدر و مشکلات کار و اداره منزل به هیچ عنوان از رسیدگی به درس و مشق بچه ها غفلت نمی کند. بعد از فراغت از همه کارها، لغت های انگلیسی و فارسی دشوار را به فرزندانش می اموزد و اگر باز فرصتی بیابد به گلدوزی و توربافی مشغول می شود.
پس از صرف شام نوبت به کتاب خوانی دست جمعی میرسد. از کتاب فروشی کتاب های رمانی مانند: اشیانه عقاب، کنت مونت کریستو، بینوایان، رابعه، سه تفنگدار و... به امانت می گرفتند. که ابتدا مادر و بعد سهراب و بقیه بچه ها به نوبت با صدای بلند می خوانند و همه می شنوند. به این ترتیب خواندن کتاب کمتر وقت می گیرد و کوچکترها هم که قادر به مطالعه نیستند، می توانستند از ان بهره ببرند. کتاب خوانی تا غلبه خواب بر شنوندگان ادامه می یافت. خواندن غزلیات حافظ و فال زدن با آن نیز اغلب توسط مادر انجام می گرفت.
- دبیرستان
سهراب کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذارد. خرداد سال 1319 دوران ابتدایی را به پایان می رساند و تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان مشغول می شود. در مهرماه همان سال به دوره دبیرستان قدم می گذارد.
"دبستان به سر رسید و من به دبیرستان پا نهادم. راه من از خانه به سوی دیگری میکشید. از کوچه هایی دیگر می گذشت، تا به مدرسه می رسید. حیاط مدرسه دیگر آن نبود. برنامه آن نبود معلمان، دیگر بودند. اما سستی عناصر تعلیم همان. آموختن به حافظه سپردن بود. و غایت نمره گرفتن بود. کلاس از زندگی بیرون بود."(اتاق آبی)
در دبیرستان کلاس نقاشی دارند. این هنر به طرز شگفت آوری بر ذهن و روح سهراب مسلط شده و خلوت هایش را پر میکند. اوطرح درخت هایی را با مداد می ریزد که نظیرشان در باغ خانه نیست. خورشید و کوه نقاشی های او یگانه و بی نظیرند. زنگ نقاشی در مدرسه، زنگ دلخواه اوست. خشک نیست. خنده و شوخی در آن مجازات ندارد. معلم مثل خود بچه هاست و از آنها فاصله نمی گیرد.
سهراب بعد از به پایان رساندن سیکل اول متوسطه، با فکر اینکه بتواند در محیط بازتر و مناسب تری به تحصیل دانش و هنر بپردازد، به تهران می رود و به دلیل تنهایی در دانشسرای مقدماتی که شبانه روزی است نام می نویسد. معلم نقاشی سهراب آقای ابراهیم بنی احمد است که مورد توجه سهراب قرار می گیرد. روز اول که معلم به کلاس می آید از شاگردان می خواهد که این شعر را در صفحه نخست دفتر نقاشی بنویسند:

"ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست"
(صایب)
سهراب بعد از پایان دوره دوساله دانشسرا و گرفتن دیپلم به کاشان باز می گردد و در اداره فرهنگ استخدام میشود. در اوقات فراغت هم به سرودن شعر و کشیدن تابلوهای نقاشی می پردازد.

- سفري ديگر اي دوست و به باغي ديگر...
پابه پای نقاشی، شعر نیز در وجود سهراب جریان می یابد. شعرهایی که گاه به فارسی و گاه به لهجه محلی کاشان سروده می شوند. این جوان محجوب را هر از گاه می توان در" انجمن ادبی صبا" پیدا کرد.
کتاب در کنار چمن یا آرامگاه عشق که در سال1326 در 26 صفحه درکاشان انتشار می یابد از نمونه کارهای شعر کهن سهراب است. روی جلد ان این شعر سهراب آمده است:
"غیر غم و محنت و اندوه و رنج

نیست در این کهنه سرای سپنج"
مشفق کاشانی هم مقدمه کوتاهی بر این کتاب می نویسد.
در صفحه اول نیز سهراب چنین می نویسد:
"این کتاب را به روحی که تا این پایه اضطراب و آشفتگی روح مرا باعث شده، تقدیم می دارم."
نقاشی های این دوران سهراب نیز غالبا از طبیعت الهام میگیرد. در ساعات معینی از روز که آفتاب تقریبا ثابت می ماند به دشت های اطراف خانه می رود و با رنگ و روغن کار مشغول کار میشود. در یکی از همین روزها با منوچهر شیبانی که دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است آشنا می شود و این اشنایی باعث ورود سهراب به دانشکده هنرهای زیبا می شود. سهراب سالهای تحصیل در دانشکده را با موفقیت پشت سر می گذارد و تحسین و توجه استادان را بر می انگیزد. حین تحصیل به سرودن شعر و حضور در انجمن شعرا و شرکت در نمایشگاه های نقاشی می پردازد.
گاهی به دیدن نیمایوشیج می رود. پای صحبت های او می نشیند و با او در مورد شعر صحبت می کند.
سهراب در واپسین سالهای تحصیل در دانشگاه، نخستین کتاب شعرش را با عنوان "مرگ رنگ" به چاپ میرساند.
آنچه بر فضای شعرهای این کتاب و از جمله بر نام های شعرها حاکم است، غم و افسردگی رومانتیک است. غمی گنگ و گمنام که در سالهای تردی و شکنندگی جوانی گریبان آدم را می گیرد و در شعر شاعران به صورت شکوه و شکایت از روزگار پدیدار میشود. اما در عین حال روح شاعرانه لذتی دردپرستانه از آن می برد و دل آزردگی او از همه جهان سبب می شود که باز هم به دامان همین غم پناه ببرد و از دست او پیش او بنالد.(باغ تنهایی، داریوش آشوری، ص12)
زبان سپهری در اولین مجموعه خود زیر تاثیر زبان نیما است. در عین حال اندوه رمانتیک و سوز و گدازهای جوانی را که متاثر از زبان وشعر فریدون توللی است می توان در آن مشاهده کرد. این تاثیر و تاثر از توللی در شعر او دیری نمی پاید و به زودی توللی را رها می کند.(باغ تنهایی، جعفر حمیدی، ص63)
سرانجام در سال 1332 دوره نقاشی دانشکده را به پایان میرساند و با احراز رتبه نخست و دریافت درجه اول علمی فارغ التحصیل میشود وبه همراه فارغ التحصیلان رتبه اول دانشگاه به صرف چای در کاخ مرمر دعوت می شود. در این دیدار شاه از سهراب میپرسد: "به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است؟" و سهراب با پاسخ صریح "خیر قربان" استادانش را به هراس می اندازد. شاه نیز زیر لب میگوید:"خودم حدس می زدم."
حاصل این دیدار خودنوسی است که نام شاه بر روی آن حک شده و بعد از مدتی در ازای رنگ و قلم مو تبدیل به احسن می شود.
در اواخر سال 1332 مجموعه اشعار "زندگی خوابها" با طرح روی جلد خود شاعر در 63 صفحه به چاپ میرسد. در این دفتر فضای تلخ پیشین دیده می شود، اما نشانه های روشنی از بر آمدن سپهری مستقل را هم در خود دارد. در این دفتر زبان، کمتر نیمایی است و از این پس سهراب گام در راه مستقل خود می گذارد.
از سال 1336 تا 1340 چندین بار به خارج از کشور می رود. ابتدا به اروپا، سپس به ژاپن. در پاریس در مدرسه هنرهای زیبای آن شهر، در رشته لیتوگرافی(چاپ سنگی) نام نویسی می کند، و مدتی که در ژاپن می ماند به آموختن فنون حکاکی روی چوب میپردازد. در سال 1340 هنگام بازگشت به ایران در هند توقف میکند و به تماشای آگره و تاج محل می پردازد.
در طول این مدت هر شغلی را که می پذیرد بعد از مدت کوتاهی رها میکند. سرانجام در سال 1340برای همیشه از کارهای دولتی کناره می گیرد:
"کار اصلی من سرودن شعر و کشیدن نقاشی است و نمی توانم اینها در حاشیه قرار دهم."
در تهران در میان شاعران و نقاشان و نویسندگان جوان دوستانی پیدا می کند: نصرت رحمانی، فریدون رهنما، منوچهر شیبانی، غلامحسین غریب، هوشنگ ایرانی و چند تن دیگر. در مجلات ادبی-هنری آن سالها در کنار اینها نام او هم به چشم می خورد؛ هنر نو، آپادانا، علم و زندگی، سخن، و تعدادی دیگر.در چند جا هم آثار هنری خود را به نمایش میگذارد و در بینال دوم تهران سپهری برنده جایزه بزرگ هنرهای زیبای کشور میشود.
سهراب در این سالها دو دفتر شعر"آوار آفتاب" و "شرق اندوه" را به چاپ می رساند. سپهری در این دوره از شاعری نگاه جدیدی به هستی و انسان و زندگی و حقیقت می اندازد. غالبا نگاه و صدای بودا از شعر می تراود. اما شور و فرزانگی و ایمان عارفان کهن ایران و زبان و لحن شعرهای صوفیانه فارسی نظیر غزلیات شمس را نیز می توان در آن سراغ گرفت.
سهراب تحت تاثیر ایجاز و فصاحت و بلاغت کلام قرآن کریم می گوید:"کتاب آسمانی ما، گذشته از جنبه الوهیت و تقدسش، از باارزشترین شاهکارهای ادبی جهان است."
او مولوی را بزرگترین شاعر و عارف تمام دوران های تاریخ شرق می شناسد و شیفته شعرهای شور انگیز دیوان شمس است. غزلیات حافظ را نیز به دیده اعجاب و تحسین می نگرد.
با اینکه به زبانهای فرانسه و انگلیسی تسلط دارد، در گفت و گوها هرگز از کلمات بیگانه استفاده نمی کند و با طنزی خاص مستفرنگ های بی مایه را به باد انتقاد می گیرد.
سهراب در سالهای دهه 50 به اوج خود میرسد. آثار هنری و ادبی او به ویژه شعرهایش در سطحی بسیار وسیع مورد توجه قرار می گیرد. او زیباترین منظومه ها وشعر هایش را در این دوران می نویسد: "صدای پای اب "،" مسافر"و" دفتر حجم سبز."
در این دفتر با شاعری صاحب سبک روبرو هستیم، شعرهای این دیوان همه یکدستند، پست و بلند کمتردر آنها دیده میشود و این نشان کمال هنری شاعر است.(باغ تنهایی،م-سرشک ص50)
درباره این اثار نقدهای فراوانی نوشته می شود و برخی او را به نادیده گرفتن دردها و دور بودن از جامعه متهم میکنند. اما حتی اینان نیز نمی توانند توفیق عظیم او را در نوشتن اشعاری شفاف با بیانی صمیمانه و زبانی پاکیزه انکار کنند.
خصوصیت برجسته دیگر شعر سپهری که او را در میان معاصران امتیازی بزرگ می بخشد نوع بیان طنزآمیز اوست که این طنز را چنان جدی عرضه می دارد که هزل و جد را از یکدیگر باز نمی توان شناخت، چرا که مرز میان آن دو گم شده و در هم می نماید و این مساله ی آمیختن طنز به جد-به حدی که قابل تفکیک نباشند- یکی از مهمترین خصوصیات هنر سپهری است.(باغ تنهایی، م- سرشک ص52)
در زمان حیاتش حدود پنجاه مقاله به زبانهای گوناگون در موردش نوشته می شود. ولی در طول بیش از سی سال زندگی هنری ادبی اش نه مقاله ای مینویسد نه نقد و تحلیلی و نه پاسخی و اعتراضی.
سهراب نه در مطبوعات به فعالیت میپردازد و نه از رادیو- تلویزیون برای مطرح شدن خود کمک می گیرد. دعوت روزنامه ها و مجله ها را برای مصاحبه هرگز نمی پذیرد. در روز افتتاح نمایشگاه هایش شرکت نمی نمی کند زیرا صاحبان گالری از شخصیت هایی دعوت به عمل می آوردند و سهراب می پندارد:"آنها برای دیدن کارهایم می آیند، با من کار ندارند." بارها از اومی خواهند موافقت کند از زندگی اش فیلم بسازند، ولی هیچ وقت به این درخواست ها پاسخ مثبت نمیدهد. گروهی بر انزواطلبی و حجب بیش از حد او و نیز خودداری از مطرح شدن در مطبوعات خرده می گیرندولی او در جواب می گوید:"اگر اثری با ارزش و ماندنی باشد، جایش را باز میکند، مطرح می شود و ماندگارو و اگر اثری بی ارزش باشد، با هزار بوق و کرنا نمی توان آن را به خورد مردم داد و به زودی از یادها میرود."
در سال 1343 به هند و پاکستان و افغانستان میرود. شبی در بنارس میان اوازهای شبانه پرندگان صدای عجیب مرغی ناشناس را میشنود و همین بهانه سرودن شعر "گوش کن! دورترین مرغ جهان میخواند" میشود.
سپهری هر وقت که امکانات مادی اجازه می دهد به سفر میرود، اما نه در امریکا و نه در هیچ جای دیگر بیش از چند ماه نمی ماند و هیچگاه از این مسافرتها، راه و رسمی را که رفتار و گفتار همیشگی اش را تحت تاثیر قرار دهد، سوغات نمی اورد.
یکی از سرگرمی های سهراب، تماشای مسابقات فوتبال است. گه گاه به امجدیه می رود. در سال1350 نامه انتقادی کوتاهی به کیهان ورزشی می نویسد. این انتقادات و پیشنهادات به اصطلاحات ورزشی، نوع انجام مسابقات، نحوه تفسیرهای ورزشی، شخصیت ورزشکاران، مبانی اخلاقی و غیره مربوط می شود.
"به مجله شما علاقمندم. تنها نشریه فارسی است که می خوانم. به اندازه کافی با کتاب ها و مجلات فرنگی سروکار دارم. آنچه میخوانم به قلمرو دیگر مریوط است. چون کارم چیز دیگر است. حاشیه نروم.حرف هایی دارم. از حرف ها شروع می کنم، آن هم به ترتیب و در پی ارقام... "
- بوي هجرت مي آيد...
سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه (مرگ رنگ، زندگی خواب ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه، صدای پای آب، مسافر) خود را در "هشت کتاب" گرد می آورد، که سال بعدش به وسیله انتشارات طهوری انتشار می یابد. در این هشت کتاب می توان تمامی زیر و بم تجربه های شاعرانه و سیر اندیشه او را شناخت و دنبال کرد. این مجموعه بسیار مورد توجه منتقدان قرار می گیرد، اما دریغ که در اوج سالهای هنری سهراب، سلامتی او رفته رفته رو به کاستی می گذارد و کم کم بیماری در وجود او چهره نشان می دهد. تشخیص پزشکان بسیار تلخ و خردکننده است؛ سرطان خون.
شاعر نقاش ناچار به همراه خواهرش برای مداوا به انگلستان سفر می کند. در انجا بعد از آزمایشهای دشوار و خسته کننده و بی نتیجه، دکتر معالجش به او می گوید:"ده سال زندگی را برایت تضمین می کنم."اما حال سهراب روز به روز بدتر می شود.
"
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوترنيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند

مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
 "
او را به تهران می اورند. ولی بعد از مدتی در بیمارستان پارس بستری می شود. پرستاران و پزشکان از هیچ گونه مراقبتی فرو نمی گذارند. دوستان پزشکش از بیمارستان های دیگر، برای دادن هر مقدار خون اعلام آمادگی می کنند. اما افسوس که مقابله با بیماری امکان ندارد و هرگونه تلاش و کوشش به شکست می انجامد.
سر انجام در ساعت شش بعد از ظهر اول اردیبهشت ماه 1359، روحش در تنگنای قفس رهایی می یابد و به ابدیت می پیوندد. "به سوی وسعت بی وازه ای که همواره او را می خواند"(هشت کتاب)
پیکر سهراب را در دشتهای کاشان و در صحن "امام زاده سلطان علی" مشهد اردهال به خاک می سپارند و بعد ها استاد رضا مافی(بنیانگذار هنر خط-نقاشی در ایران) بر سنگ مزار او با خطی خوش چنین می نگارد:

"به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد،

چيني نازك تنهايي من
"
"
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد..."
 
....................................................................
درگلستانه

 

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
....................................................................................

 

 

 

روشني من گل آب

 

ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست

 

...................................................

 

غربت

 

ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه آب
غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
كوه نزديك من است : پشت افراها سنجد ها
وبيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست گلچه ها پيدا نيست
سايه هاي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب بايد باشد
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست روز آبي بود
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم
طرحي از جارو ها و سايه هاشان در آب
ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب زود از آب درآرم
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي حوله اتم را هم با چوبه بشويم
يادمن باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است

 

 

 

......................................

 

نشاني

 

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟

 

 

 

.....................................

 

پيغام ماهي ها

 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهيان مي گفتند
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم كرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم

 

......................................

 

پشت درياها

 

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت

 

 

 

 

 

.....................................

 

 

 

- منابع:

 
  1. سهراب، مرغ مهاجر،پریدخت سپهری، انتشارات طهوری
  2. سهراب سپهری، محمد حسن حسینی، دفتر انتشارات کمک آموزشی
  3. باغ تنهایی، به کوشش حمید سیاه پوش، نشر سهیل
  4. از مصاحبت آفتاب زندگی و شعر سهراب سپهری، کامیار عابدی، نشر ثالث،نشر یوشیج
  5. اتاق ابی، سهراب سپهری، انتشارات سروش
  6. هنوز در سفرم، شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری،به کوشش پری دخت سپهری، نشر فرزان روز
  7. http://www.avayeazad.com
  8. http://www.sohrabsepehri.com
- ; ۱۳۸٥/٧/٩
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت