soheal

1 و 2 و 3 و 4

به نام خدا
س ل ا م

١. شاید بتوان این روزها جور دیگری فکر کرد. جور دیگری نگاه کرد. جور دیگری صبر کرد. جور دیگری راه رفت. جور دیگری پوشید. جور دیگری نوشید. این روزها حتی می شود عاشق شد.
 
٢. یک دور وبلاگ ها را می خوانم. تلویزیون روشن است. صالح اعلا و کاکاوند در مورد شیرین و فرهاد گپ می زنند و من که چند روزی است حالم از تلویزیون به هم ترمی خورد، خاموششان می کنم.
 
٣. سه کتاب را همزمان شروع به خواندن کرده بودم. که به برکت انتخابات و امتحانات هم زمان متوقف شدند. رهزنان دین، سیره شهید بهشتی و سلاخ خانه شماره پنج.
 
۴. دو ساعتی از گپ مان با هادی می گذرد. می پرسم از هییت چه خبر؟ می گوید: هنوز به هییت فکر می کنی؟ در همین لحظه چند نفری با لباس شخصی و کلاه خود به سر(به قول هادی) و باتون به دست از جلومان می گذرند. یکی شان جای باتون لوله پلیکا دستش گرفته است. او را که می بینیم. خنده مان می گیرد. ماجرای هییت فراموشمان می شود.

- ; ۱۳۸۸/٤/٧
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت