soheal

آرشیو

به نام خدا
س ل ا م
 
دی شب به بهانه ی سوال صادق که پرسید: "لینک آرشیو وبلاگت از کار افتاده؟" سری به آرشیو وبلاگم زدم و تمام پست های مربوط به سال های هشتادوپنج و هشتادوشش را خواندم. هر کدام را که می خواندم اول چرایی اش یادم می افتاد. بعد چگونگی اش و چگونگی آن ایام.
خواستم شروع کنم به گذاشتن هفتگی آن پست ها و کامنتهاشان، کامنت هایی که فردین می گذاشت، حسین می گذاشت،[..ی] با اسم مستعار می گذاشت، سالار می گذاشت، علی می گذاشت، [..ر] با اسم مستعار می گذاشت، [س..] می گذاشت...
تبریز که خانه اجاره کرده بودیم(با سیدمحمد و سیدصادق و آن یکی سیدمحمد و سید احمد و من که سید نبودم)، خانه مان معروف بود به دارالسادات. نبش کوچه هشتم و کوچه باهنر بود. پلاک 56. دو در داشت. در بزرگ مال ما بود با حیاط و درخت انگور. در کوچک هم مال همسایه بالایی. یک هال ال شکل نسبتا بزرگ داشت.(که یه شب نزدیک دوازده نفر آنجا خوابیدند. همان شبی که شانزده نفر مهمان داشتیم.) با یک پنجره کوچک رو به کوچه و یک پنجره بزرگ رو به حیاط  که وقتی لبه اش می نشستی پاهایت راحت به زمین می رسید. سید احمد سیگارهایش را لبه ی این پنجره می کشید.  سمت چپ اتاق من و صادق بود و کارمان. یک اتاق با یک پنجره ی بزرگ رو به حیاط که... کامپیوتر صادق یک گوشه اتاق بود و قفسه ی کتاب ها کنار کامپیوتر. وسایل کارمان همیشه به جز وقت هایی که اتاق مرتب می شد وسط اتاق پهن بود. اتاق دیگر که کوچکتر بود و چندتایی پله می خورد، روبه روی آشپزخانه بود و روی پارکینگ. پنجره اش رو به مغازه ی حاج محمد باز می شد. سال دوم که سید محمد رفت و جایش حمید و کاظم آمدند، شد اتاق آنها.
خانه ی بغلیمان حیاطشان یک درخت گلابی بزرگ داشتند. بهار آنقدر شکوفه می داد که اثری از شاخه هایش پیدا نبود. یک دختر بچه داشتند. نامش الهه بود. این را اواخر سال دوم فهمیدیم. از اول به اش می گفتیم دختر همسایه. مرا یاد مهتاب امیرخانی می انداخت. نمی دانم چند سال داشت. شاید نه، شاید هشت، شاید هم بیشتر و شاید هم کمتر. حرف که می زد معلوم بود که چند تا دندان ندارد. عصرها که می شد، می آمد لب بالکن. فریاد می زد: "میییییییینااااااااااااااا". مینا دختر همسایه روبرویی مان بود. از پنجره کوچکشان که با دختر همسایه حرف می زد، فقط سرش پیدا بود. معمولا مقنعه سفید به سر داشت. با آن صورت تپلش وقتی هم چادر گل گلی سفید با گل های ریز به سر می کرد خیلی با مزه می شد. نمی دانم چه اسراری داشتند برای فارسی حرف زدن. مینا بعضی وقت ها ترکی حرف می زد ولی دختر همسایه، هرگز.
همیشه چند تایی مهمان چند ماهه داشتیم. یک مدت مقصود، یک مدت حسام، یک مدت میثم، امیر، هادی، هاتف... و تقریبا هر شب مهمان.
چند تایی مسجد نزدیک خانم مان بود. مسجد فدک، که نبش خیابان فدک بود.- خیابانی که چهار راه منصور را به چهار راه مارالان وصل می کرد.- مسجد حامد گلزار- اواسط خیابان شهید جدیری- این دو را می رفتیم. و بیشتر مسجد فدک. یک متولی فرهنگی به نام آقای پیش نماز داشت، آدم جالب و بسیار باصفایی بود. دغدغه اش بچه ها بودند. یک انباری داشتند پر از اسباب بازی برای جایزه. پنج شنبه ها روزه می گرفتند. جمعه ها کوه می رفتند. روز عاشورا دسته ای از کودکان راه می انداخت به چه بزرگی. صادق عاشوراها می رفت آنجا.
تابستان ها موکت و پتو می انداختیم حیاط. عصرها می نشستیم آنجا. شام را هم آنجا می خوردیم. بعضی شب ها هم آنجا می خوابیدیم.
خواستم شروع کنم به گذاشتن پست های قدیمی، ولی شروع نکردم. لینک را هم چک نکردم. فکر می کنم سالم باشد.

- ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت