soheal

مردسه(مدرسه)

به نام خدا
س ل ا م

  1. سال دوم دبیرستان که بودیم یک معلم فیزیک داشتیم به نام آقای حیدری. داخل کلاس که می‌شد، ده دقیقه درس می‌داد. بعد یک سوال می‌نوشت پای تخته و از بچه‌ها می‌خواست حلش کنند. حل که می‌شد، همان سوال را پیچیده‌تر می‌کرد. آن‌قدر می‌پیچاندش که آخر نتوان حلش کرد. جواب سوال می‌ماند برای جلسه بعدی.
  2. همان سال دوم یک معلم حل تمرین فیزیک داشتیم که او هم موجود جالبی بود. ده دقیقه روش حل می‌گفت و بعد کویز می‌گرفت. نفر اول که درست حل بیست می‌شد. نفر دوم نوزده و الی آخر. هر کس هم که غلط حل می‌کرد، آن نمره را می‌سوزاند و برگه اش را پس می‌گرفت تا دوباره حلش کند.
  3. سال دوم دبیرستان داخل هرکلاس یک بولتن گذاشته بودند. اوایل جایی بود برای نصب برنامه کلاسی و اعلام نمرات. ولی بعد کاربردش تغییر کرد. شد محلی برای مقاله نویسی بچه‌ها. هر هفته مطلبی درمورد مسایل سیاسی روز، طنز، بی لیاقتی مدیر مدرسه و نقد مشاور پایه و ... درونش یافت می‌شد. آخر سال چند تا از بچه‌های بولتن نویس اخراج شدند.
  4. دبیرستان‌مان، بعد از تمام شدن کلاس‌ها مدرسه تا ساعت نه شب باز بود. عده‌ی زیادی از بچه ها می‌ماندند برای ورزش. معمولا سه - چهار تا تیم فوتبال، سه - چهار تا بسکتبال، همان تعداد والیبال، گل کوچیک، ده- پانزده نفر برای پینگ پنگ تشکیل می‌شد. بعدها یک باشگاه بدن‌سازی هم اضافه شد.
  5. سال پیش‌دانشگاهی با پنج نفر از دوستانم(همان‌هایی که هنوز با هم ارتباط داریم) یکی از کلاس‌های طبقه سوم مدرسه را قرق کرده بودیم. موکت و پتو پهن کرده بودیم و تمام گلدان‌های مدرسه را جم کرده بودیم اتاقمان. همه‌ی کتاب‌هایمان را هم آورده بودیم و یک کتاب‌خانه بزرگ راه انداخته بودیم. بعضی شب‌ها را هم همان جا می‌خوابیدیم. صبح‌ها که می‌رفتیم مدرسه، بدون اینکه مراسم صبح‌گاه را که برای سال آخری‌ها اجباری نبود، بایستیم، مستقیم می‌رفتیم کلاسمان و می‌گرفتیم تا ظهر می‌خوابیدیم.
  6. دیوارهای کلاس‌ها را تازه رنگ زده بودند. سه نفری داخل کلاس نشسته بودیم. مجتبی خودکارش را برداشت یک ماشین روی دیوار کشید. محسن ماشین را دید و گیر داد به مجتبی که چرا دیوار را کثیف کرده‌ای و باید پاکش کنی.با پاک کن پاک نشد. مجبور شدیم از آبدارخانه ریکا و دستمال بیاوریم ولی باز پاک نشد. محسن رفت اسکاج بیاورد. من هم رفتم پای راه پله تا مراقب باشم کسی نیاید. بعد از یک ربع برگشتم دیدم. یک دایره به شعاع بیست سانت روی دیوار کج ندارد و به آجر رسیده.
  7. یکی از بعد از ظهرهای تابستان، پانزده بیست تا هندوانه خریدیم و آوردیم مدرسه. هرچه گشتیم چاقو پیدا نکردیم و مجبور شدیم...

          ...ناظم‌مان مجبورمان کرد کل کلاس‌ها و راه‌پله ها را که هندوانه‌ای شده بودند، بشوریم.

- ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
    comment's   

آرشیو آرشیو دیگر زائر دلگیرم از دلم دریا نمی میرد همه ی دوشنبه های من ریگی از روی زمین برداریم هیئت مکتب الشهدا آغازی برای يک پايان ميم بهار انسان کامل ییلاق ذهن ما رو تو دنیا آوردن دیونه رقم زدن پنهانک آوای آزاد ابر سیاه من از انتهای تاریکی آمده ام به شهر ری ادامه سی مرغ ياسين صدبرگ وحید ایا فردا روشن است؟ اسمان تو چه رنگ است امروز؟ بامعرفت