روایت

به نام خدا
س ل ا م

امروز صبح تصادف کردم. نزدیک محل کارم. از خیابان طالقانی که عبور می‌کردم یک تاکسی زد بهم. یکی از همون ماشین‌هایی که با سرعت زیادی از مفتح می‌پیچند تو طالقانی. احساس درد چندانی نداشتم. بلند شدم ایستادم. راننده سراسیمه از ماشین اومد پایین. چند نفر هم دورم جمع شدند. گفتم طوریم نیست. تعداد جمعیت بیشتر می‌شد. به خودم شک کردم. بدنم رو چک کردم ولی چیزیم نبود. اصلا درد نداشتم. چشمم به زمین خورد. روی آسفالت خون پخش شده بود. خیلی عجیب بود. یادمه که ماشین بهم زد. یادمه که افتادم. ولی چیزیم نشده بود. پس اون خون چی بود؟

یک لحظه شک کردم. با خودم گفتم نکنه مُردم؟! آخه میگن آدم مرده تا یه مدت نمی‌دونه که مرده. اما من که نمرده بودم. خودم رو از میان جمعیت کشیدم بیرون. گیج شده بودم. یک مقدار هم دمق. بیخیال کارم شدم. برگشتم خونه. تو راه برای اینکه مطمئن شم نمردم با همسرم تماس گرفتم. گوشیش رو جواب نمی‌داد. با مادرم تماس گرفتم. اون هم جواب نداد. داشتم نگران می‌شدم. نگران خودم. دیگه رسیده بودم به خونه. به پدرم زنگ زدم. پدرم هم جواب نداد. کسی خونه نبود. با ناامیدی به دوستم فرهاد زنگ زدم. بعد از دو تا بوق جواب داد. خوشحال شدم. فهمیدم که نمردم. موضوع رو بهش گفتم. گفت که میاد پیشم. هنوز ننشسته بودم که در خونه باز شد. فکر کردم همسرم باشه. ولی او نبود. فرهاد بود. تعجب کردم. در رو چطور باز کرده بود؟! به هر حال با دیدنش آروم شدم. نشستیم و جریان رو براش تعریف کردم. بلند شد. اومد روبروم. بغلم کرد. درگوشم آروم گفت: تو مُردی!

/ 1 نظر / 11 بازدید
توکل خواه

سلام مطلب جالبی بود. من که جای شما بودم به همه چیز فکر می کردم به جز مردن- البته باید آدم همیشه به فکر مرگ باشه ...