غرغرهای اردی‌بهشتی

به نام خدا
س ل ا م

  1. با آقای کارگردان و چند نفر دیگر در جلسه‌ای نشسته‌ایم. نوبت به صحبت کردن آقای کارگردان می‌رسد. شروع می‌کند به غرغر که چرا مرا آن‌گونه که در کلاس من است دعوت نکرده‌اید؟ چرا آژانس من آن‌گونه بود؟ حق الزحمه مرا متناسب با کلاسم ببینید و ... کسی چیزی نمی‌گوید و او ده دقیقه ادامه می‌دهد.
  2. با آقای روحانی معروف که چهره‌ای رسانه‌ای هست، قرار جلسه‌ای داریم. دیگر افراد جلسه نیز در حوزه فعالیت این آقای روحانی تخصص و تبهر دارند (و بلکه بیشتر) ولی اهل تلویزیون نیستند. داخل اتاق می‌شویم. دیگر اعضای جلسه را نمی‌شناسد. شروع می‌کند به غرغر که افراد جلسه به اندازه من دانش ندارند. این‌ها را نمی‌شناسم. به من توهین شده است. اشاره می‌کند به خانمی که در جلسه است و می‌گوید من کجا شما کجا!
  3. یک ناصر آقا داریم در محله‌مان. میوه فروش است. نه حوصله تلفیزون دیدن دارد و نه وقتش را. از بس مغازه‌اش شلوغ می‌شود. از بس که مردم مدار است. از بس که مردم دوستش دارند به خاطر اخلاقش.
  4. یک آقا مرتضی داشتیم در وطنمان. مستند ساز بود. فتح‌هایمان را روایت می‌کرد. برخی می‌گویند تنها تئوری پرداز سینمای ایران بوده است. می‌گویند بیشتر دنبال سوژه‌هایی بوده است که دنبال نمایش خود نیستند. مانند خودش.
/ 0 نظر / 9 بازدید